دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هماهنگ او صدایی ، رنگی:
چون من در این دیار،تنها، تنهاست
گرچه درونش پر زهیاهوست،
مانده براین پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای میرود از هوش
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه-روشن رویاست
رسته زبالا وپست بال وپر او
زندگی دور مانده:موج سرآبی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار وسایه:پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
انچه در ان چشم هاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما در این دیار غریب است
(سهراب)
آرو آروم کشتمش!
آروم هشیار کشتمش!
بیدار بیدار کشتمش!
چاره دیگه ای نبود!
از روی اجبار کشتمش!
عرض می پرید من کشتمش
درفکر کشتن کشتمش
من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش
پرونده هام کامل شدن با چنتا سیگار و یه عکس
در پی اضحار جرم با عشق و نفرت کشتمش
من موندم و اون خاطره های عذاب بی امون
اما پشیمونه دلم از بابت کشتن اون
از روی اجبار کشتمش
برای فتح اورست دو ماه طول میکشه
اما
صقوط از اون کمتر از دوازده ثانیه بیشتر طول نمیکشه
وقتی که دوری وقتی که نزدیک وقتی که روشن انگاری تاریک
وقتی بودنت حکم نبودنت وقتی موندنت حکم نموندنت
انقدر دیدن مثل ندیدنه انقدر بودن مثل بریدنه
انقدر داشتن مثل نداشتنه انقدر خواستن مثل نخواستنه
هیچ کس نمیتونه به تو کمک کنه .... جز خودت
یه حرف از مادرم.....آدمی بنده محبت هست

